|
گفت: "مهمان نمی خواهی؟" و وارد شد. روی صندلی گهواره ای مادر بزرگ نشست و گفت: "چه خوابی می دیدی؟" گفتم: "یك دنیای غریبه و یك دنیا غریبه. جایی كه كسی مرا نشناسد و من هم كسی را نشناسم." گفت: "اگر به یك دنیای غریبه بروی، میان یك دنیا غریبه چه می كنی؟" گفتم: "وقتی همه غریبه باشند، دیگر لازم نیست بین آنها باشم. در را به روی خودم می بندم. صدای موسیقی را بلند می كنم، شعر می خوانم، كتاب می خوانم، نقاشی می كنم، آواز می خوانم، از غريبگی ام لذت می برم و دیگر نمی ترسم كه دیوانه ام بخوانند." چند شاخه از یاس های سفیدش را به من داد و گفت: "غریبه ها هم یك روز آشنا می شوند. اگر می خواهی همیشه غریبه بمانی، اینجا نمان. این دنیا، دنیای غریبگی ها نیست. دنیای آشنایی هاست." و رفت........
|
About
LinksSpecific
بلاگ کد
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
انتخاب وبلاگ برتر
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
|